تحول و توسعه‌ی ‌علوم طبیعی و ریاضیات طی این دوره موجب گردید تا پایه‌های مابعدالطبیعه و یا به عبارتی هستی شناسی مسیحی فرو پاشد و با آغاز جنبش علمی در اروپا تمامی اصول الهیات مسیحی زیر سوال رفت.60 هر چند دانشمندانی که جهش عظیم علی اروپا را آغاز کردند، نه سر ستیزه با مسیحیت را داشتند که گاه حتی از تأثیر یافته‌های خود بر اعتبار تعالیم مسیحی آگاهی نداشتند، به هر صورت آن چه آنان در طبیعت یافته بودند به شکلی بود که بسیاری از چنین مفاهیمی در مسیحیت را تحت الشعاع خود قرار داد.
کپرنیک (1543- 1473)61 ستاره شناس لهستانی ثابت کرد که نه تنها زمین در مرکز کائنات نیست بلکه خود مانند بسیاری از اجرام فضای بر گرد خورشید می‌گردد و کپلر (1630- 1571)62 آلمانی اثبات کرد که مسیر حرکت اجرام سماوی بیضوی است و نیوتون (1737 -1643)63 فیزیکدان که شهرتی بیش از دیگران دارد، قانون حرکت اجرام قضایی را کشف کرد.64
به این ترتیب بنیان‌های اندیشه کلیسایی در باب جهان فرو ریخت و در کنار آن شوق به کشف قوانین طبیعت در اروپا زاده شد. ریاضیات، نجوم، فیزیک و مکانیک همه به عنوان علوم نوین در مرکز توجه علمی دانشمندان قرار گرفتند و به این ترتیب توجه و تکامل علوم طبیعی موجب گردید تا تصورات کیفی به نظام هستی رنگ باخته، عالم هستی به مجموعه‌ای از ذرات و اجزایی بدل گردد که با دقت ریاضیات و بر طبق قوانین ساده و عام و قابل کشف علم مکانیک در حال حرکتند. این چنین الگویی است که در نگاه متفکرین عصر روشنگری مبنایی برای باز تعریف روابط اجتماعی قرار گرفت. از نگاه آنان انسان نیز در جهان اجتماعی چونان ذره‌ای، در حال حرکت و برخورد با سایر ذرات است، حرکتی که قوانین آن قابل شناخت و کشف است. این الگو مبنای هستی شناسی – معرفت شناسی عصر روشنگری را پدید آورد و بر چنین مبنایی است که مفهوم عقلانیت مدرن شکل‌بندی شد. عقلانیت عصر روشنگری بر مبنای فهم دکارتی امکان فهم را از طریق کشف قوانین موجود در روابط میان پدیده‌ها ممکن می‌داند.65
با ذکر این مقدمه اکنون به بحث اصلی یعنی تحول مفهوم قدرت باز می‌گردیم. اگر به تاریخ اندیشه‌های در موضوع قدرت توجه شود، بر مبنای تمایز هستی شناسانه‌ای که اشاره شد امکان تفکیک و تمایز میان سه برداشت تاریخی از مفهوم قدرت به وجود می‌آید. در برداشت‌های پیشا مدرن یعنی آن چه به نوعی از آغاز زندگی سیاسی بشر بوده تا عصر روشنگری و حتی در اندیشه‌ دینی مسیحیت، با اتکای بر هستی شناسی کیهانی، قدرت مبدأ و منشأ مافوق طبیعی داشته و موهبتی از جهان دیگر معرفی می‌شد. این در حالی است که در اندیشه‌ی روشنگری با به چالش کشیدن هستی شناسی کیهانی به طور کلی و مابعد الطبیعه عمدتاً مسیحی به صورت خاص مبدأ و منشأ قدرت از آسمان‌ها به زمین کشیده شد و چونان پدیده‌ای طبیعی قابل شناخت و قانونمند دانسته شد. پدیده‌ای که می‌توانست موضوعی برای شناخت و کشف قوانین آن قرار گیرد و از قبل این شناخت، روابط مبتنی بر آن تعریف گردد. سومین برداشت مبتنی بر نقدی است که جریان‌های پسامدرن بر صورت بندی عصر روشنگری از معنا و مفهوم قدرت ارایه کرده‌اند. در این معنا این گروه با گسست هستی شناسانه – معرفت شناسانه از دوران پیش از خود به بازسازی نظری مفهوم قدرت در معنای زمینی آن پرداخته‌اند.
شاید چنین نگاهی است که کسانی چون استوارت. آر کلگ66 را وا می‌دارد تا دو خط سیر متمایز را در معناپردازی برای قدرت زمینی معرفی کنند. در خط سیر اصلی از نگاه او، قدرت بر پایه‌های معنا بخش عصر روشنگری و مدرنیته تعریف می‌گردد و در این معنا استمراری از مفاهیم کلی و مرتبط را در سلسله‌ای از نظریات می‌بیند که از هابز67 آغاز و تا لوکس68 ادامه می‌یابند. اما در خط سیر گسست، تمایز از گسست معرفت شناسانه‌ی میشل فوکو آغاز می‌شود. از این روست که مجموعه‌ای از نظریات که از فوکو آغاز شده و در اندیشه‌های فرا ساختارگرایان، فرا مارکسیست‌ها و فرا مدرنیست‌ها ادامه می‌یابد در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. تصویر تحول مفهوم قدرت بی شک با این دگرگونی‌های نظری همگام بوده به گونه‌ای که درک نقاط کانونی در معناپردازی برای قدرت باید ضمن شناخت و تحلیل برداشت مسلط و مفاهیم مشترکی باشد که هر یک از این دو سیر را در پیوستاری مرتبط با هم قرار می‌دهد. به این ترتیب است که چه بنا به توالی زمانی و چه تقدم نظری نخست باید سیر اصلی مورد تحلیل قرار گیرد و بحث را بی تردید باید از ارایه تصویر هابز از قدرت آغاز کرد.
از میان متفکرین عصر روشنگری توماس هابز (1679 – 1588) نخستین کسی است که به صورت مدون سعی در ارایه اندیشه‌ی خود در باب سیاست و قدرت می‌کند. مختصات تفکر او به نحوی است که می‌توان به صورت صریح هستی شناسی – معرفت شناسی آن عصر را که تحت تأثیر گسترش شگرف علوم طبیعی شکل یافته بود را مشاهده کرد. او در کتاب خود یعنی لویاتان یا جوهر، صورت و قدرت کلیسایی و مدنی روش ریاضی را درباره‌ی سیاست اعمال کرد.69
به همین جهت است که تصویر او از انسان و جامعه همان چیزی است که الگوبرداری از علوم طبیعی محرک ایجاد آن بود. جامعه در نظر او مجموعه ذرات (انسان‌ها) است که حال حرکتند و همواره بر یکدیگر برخورد کرده و بر یکدیگر نیرو وارد می‌کنند. حمید عنایت در شرح آن چه که هابز از زندگی اجتماعی بشر توصیف می‌کند می‌نویسد که در اندیشه‌ی هابز آدمیزادگان به حکم ضرورت خود پرستند و هرگز به راستی در غم یکدیگر نیستند زیرا مصلحت هر کس امری است که فقط موافق میل ا
وست و همه‌ افراد بشر از نظر توانایی‌های بدنی و ذهنی با یکدیگر برابرند و اختلاف میان آنها چندان نیست که سبب تمایزی بزرگ شود. در نتیجه برابری در توانایی‌های ذهنی و بدنی سبب برابری امیدها و آرزوهای افراد می‌شود به نحوی که ا گر دو تن آرزومند چیزی باشند و هر دو نتوانند از آن برخوردار گردند دشمن یکدیگر می‌گردند و در رقابت برای دست یافتن به آن می‌کوشند تا یکدیگر را از میان برند یا اسیر اراده‌ خود کنند این امر افراد را به یکدیگر بد گمان می‌سازد و بد گمانی هر کس را وا می‌دارد تا برای ایمن داشتن خود در پی تسلط بر افراد دیگر برآید.70
با چنین دیدی نسبت به انسان و حیات جمعی است که هابز عنصر مشترک تمامی آدمیان را در درجه‌ی نخست خواستی همیشگی و بی قرار در جستجوی قدرت و باز، قدرت می‌داند و از نگاه وی این میلی است که فقط با مرگ فرو می‌نشیند و در توجیه‌اش این تلاش دایمی برای قدرت می‌گوید که دلیل این امر آن نیست که شخص لذتی بیش از آن چه که به دست آورده است می‌جوید و با قدرت معتدل نمی‌تواند خرسند باشد. بلکه آن است که او نمی‌تواند قدرت و وسیله‌ی موجود خود را برای خوب زیستن حفظ کند مگر آن که قدرت بیشتری را به دست آورد.71
از این جاست که هابز وارد تعریف قدرت می‌شود و آن را به صورت «ابزار موجود هر کس برای کسب خیری آشکار در آینده» توصیف می‌کند. آن چه در این تعریف از قدرت نهفته است، نخست ابزار بودگی صرف قدرت در اندیشه‌ی هابز و دیگری این است که برداشت از خیر در نظر هابز آن چیزی است که در روابط اجتماعی کسب می‌شود یعنی خیر حاصل برخورد با دیگران است.
درک دقیق‌تر از مفهوم قدرت در اندیشه‌ی هابز، منوط به فهم تقسیم‌بندی و بیان منابع آن در نگاه اوست. از نظر او قدرت بر دو نوع است: طبیعی و ابزاری. قدرت طبیعی عبارت است از برتری قوای بدنی و ذهنی و قدرت‌های ابزاری آنهایی هستند که یا به واسطه همین قوا یا به حکم بخت و طبیعت به دست آمده و وسایل و ابزارهای برای رسیدن به قدرت بیشتر باشند چون ثروت و شهرت. 72
جدایی از این بحث که برای هابز حاکمیت و تعیین اقتدار عالی در کشور مسأله است، نوع نگاه او به موضوع موجب شده تا آن چه را به عنوان منابع برای قدرت مطرح می‌کند وجهی قابل اندازه‌گیری داشته باشند.
تعریف عاملیتی و حاکمیت محور از قدرت که مبدأ آن به صورت مدون در اندیشه‌های هابز مطرح شده است، ساختاری بود که برای دوره‌ای طولانی بر مفهوم پردازی از قدرت سایه افکنده و حتی کسانی هم که برخی از نظرات او را نمی‌پذیرند، باز بر روش و مبانی او عمل می‌کنند. صورت ارائه شده توسط هابز با تأکید بر ماهیت علی، ذره‌ای و مکانیکی روابط قدرت اثر خود را بر اندیشه‌های مدرن باقی گذاشت. اثری که همچنان در قالب تأکید بر حرکت نخستین و علل اولیه در نگاه رفتار گرایان قابل مشاهده است. به این جهت است که اگر باز به تعاریف سایر نظریه پردازان توجه شود، در عین حالی که نقاط تمایز میان آنها قابل مشاهده است.73
اما همچنان در کانون‌هایی وجود دارد که به اتکای آنها به توان آنها را در پیوستاری منظم و تاریخی قرار داد. نکته‌ای که باید بدان اشاره شود این است که هر چه از دوران هابز دورتر می‌شویم دیگر کمتر می‌توان آثار اندیشه‌های هستی شناسانه – معرفت شناسانه‌ی عصر روشنگری را مشاهده کرد. این در حالی است که صورت بندی واسط یعنی مفهوم عقلانیت در ساختارهای معنایی در حال گسترش بوده و کم کم شاهدیم که بسیاری از مفاهیم بر اتکا به آن هستند که تعریف و توصیف شده‌اند.
جان لاک (1704-1633)74 یکی از متفکرانی است که به لحاظ زمانی نزدیک به دوران هابز است. اما او بر خلاف هابز نخستین کسی است که اتکای تعریف خود را از قدرت بر مفهوم عقلانیت استوار ساخت. از نگاه او قدرت سیاسی عبارت است از حق وضع قوانین با مجازات مرگ و به تبع آن مجازات‌های سبک‌تر، برای ایجاد نظم و پاسداری از مالکیت و به کار گرفتن نیروی جامعه در اجرای آن قوانین و در دفاع از کشور در برابر تجاوز و گزند بیگانگان و این همه جز خیر عمومی نیست. سیاق این تعریف با آن چه هابز از قدرت بیان می‌کرده متفاوت است اما کانون اصلی ارتباط آنها تأکید بر مفهوم نظم در جامعه است، مفهومی که پیش از این اشاره شد حاصل الگوی ریاضی – مکانیکی جامعه است. او نیز چون هابز جامعه را همچون مجموعه‌ای از اجزا و ذرات متحرک می‌بیند و قدرت هم حاصل روابط میان این مجموعه است.
هر چند این دو تن از نخستین کسانی هستند که به صورت مدون و مشخص به تعریف قدرت پرداخته‌اند اما در مجموعه‌ای که به عنان سیر اصلی نظریه‌های قدرت مطرح شده نام‌های بسیاری دیگر هم وجود دارد که هر یک بنا به مختصات و مفروضات خود به ارایه تعاریفی از قدرت پرداخته‌اند. سیر اندیشه‌های سیاسی مملو از تعاریف و تعابیر دیگری است که برای قدرت آمده است که پرداختن به آنها فراتر از آن چیزی است که هدف این پژوهش است. آن چه در ادامه می‌آید برخی از تعاریفی است که در فاصله‌ی بین نظریه هابز و لوکس ارایه شده‌اند، تعاریفی که ویژگی‌های سیر اصلی نظریه پردازی قدرت را می‌توان از میان آن‌ها استخراج کرد.
برتراند راسل75 بر این عقیده است که قدرت را می‌توان بر اساس آثار و نتایجی که از آن حاصل می‌شود سنجید. او در کتاب خود با عنوان قدرت: تحلیل اجتماعی جدید،76 در مثالی ساده برای تعریف قدرت بیان می‌کند: اگر دو فرد در نظر گرفته شوند، کسی قدرتمندتر است که در مقایسه با دیگری به آثار و نتایج بیشتری دست یابد. در این تعریف به نظر می
‌آید صورتی دیگر از آنچه که هابز طرح کرده مورد نظر باشد. اما باز در نهایت این تعریف به این نکته می‌رسد که قدرت عبارت است از هر آن چه در اجتماع از برخورد با دیگران کسب می‌شود. 77
ماکس وبر78 به عنوان یکی از برجسته‌ترین محققان جامعه شناسی و سیاست در تعریف قدرت می‌نویسد که قدرت امکان خاص یک عامل به خاطر داشتن موقعیتی خاص در روابط اجتماعی است که بتواند گذشته از پایه اتکای این امکان خاص، اراده‌ی خود را با وجود مقاومت به کار بندد و رابرت دال79 نیز از قدرت به رابطه‌ای میان بازیگرانی یاد می‌کند که در آن، بازیگری، بازیگر دیگر را به عملی وا می‌دارد که در غیر این صورت آن عمل را انجام نمی‌داد. برای لاسول80 قدرت عبارت است از مشارکت در تصمیم‌گیری و رابطه میان، میان فردی و هانس مورگنتا81 قدرت سیاسی را رابطه‌ای روانی میان کسانی می‌داند که آن را اعمال می‌کنند و آنهایی که قدرت بر آنها اعمال می‌شود و این قدرت به گروه نخست این امکان را می‌دهد که برخی رفتارهای گروه دوم را کنترل کنند. 82
جدای از این

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   منابع پایان نامه دربارهکشورهای در حال توسعه، سازمان ملل متحد، سازمان ملل، محیط زیست
دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید