صاحب نظران حوزه شخصیت و روان شناسی از کلمه شخصیت تعریف های گوناگونی ارائه داده اند. از نظر ریشه ای اصطلاح Personalite فرانسوی یا Personality انگلیسی به معنای شخصیت از کلمه لاتین Person گرفته شده است و آن نقابی بود که بازیگران تئاتر به صورت خود می گذاشتند تا چهره ای را که می خواستند نمایش دهند بهتر بنمایند (مان[3]؛ ترجمه ساعتچی، 1356). منظور از شخصیت نیز همان چهره یا نقابی است که افراد در اجتماع به خود زده اند، یعنی بیشتر رفتارهای اجتماعی افراد تعیین کننده شخصیت آن هاست (صبحی قراملکی، 1382).

شخصیت در حوزه روان شناسی تعاریف مختلفی را به خود اختصاص داده است. شلدون شخصیت را سازمان پویای جنبه های شناختی و عاطفی و فیزیولوژیک و مورفولوژیک فرد، تعریف کرده است (ریموند؛ ترجمه سروری، 1370). تعریف هلندر[4] (1971) از شخصیت چنین است: مجموعه ویژگی های فرد که او را از دیگران ممتاز می سازد (وودز؛ ترجمه مسیبی، 1386). اما کاتل شخصیت را چیزی که اجازه پیش بینی رفتار شخص را در اوضاع و احوال معین به ما می دهد تعریف کرده است؛ و مان (1976) اظهار می دارد: شخصیت هر فرد همان الگوی کلی یا هم سازی ساختمان بدنی و رفتار و علایق و استعدادها و توانایی ها، گرایش ها و صفات دیگر اوست. بدین ترتیب می توان گفت که منظور از شخصیت، مجموعه یا کل خصوصیات و صفات فرد است (مان؛ ترجمه ساعتچی، 1356). در حالی که راجرز[5]، شخصیت را یک خویشتن سازمان یافته دائمی می داند که محور تمام تجربه های وجودی ما است، واتسن شخصیت را مجموعه سازمان یافته ای از عادات می پندارد و اریکسون[6] به نقش وقایع روانی و اجتماعی می پردازد. وی معتقد است که رشد انسان از یک سلسله مراحل و وقایع روانی و اجتماعی ساخته شده است و شخصیت انسان تابع نتایج آنها است. اما کلی[7] در تعریف متفاوتی، روش خاص هر فرد را در جستجو برای تفسیر معنای زندگی، شخصیت می داند (شاملو، 1382). آتکینسون[8] و هیلگارد[9](1993) این مفهوم را به گونه ای دیگر بیان می کنند؛ آنها شخصیت را الگوهای رفتار و شیوه های تفکر که سازگاری فرد با محیط را تعیین می کنند، تعریف کرده اند (به نقل از کریمی، 1382)؛ و گیل[10] (2000) معتقد است؛ شخصیت الگوی کلی خصیصه های روان شناختی است که هر شخص را منحصر به فرد می سازد. در همین رابطه شاملو (1367) چنین اظهار می کند؛ شخصیت عبارت است از مجموعه ای سازمان یافته و واحدی متشکل از خصوصیات نسبتاً ثابت و مداوم که بر روی هم یک فرد را از فرد یا افراد دیگر متمایز می نماید. عظیمی (1357) در تعریفی مشابه به رابطه شخصیت و محیط نیز توجه می کند وی معتقد است؛ شخصیت عبارت است از صفات، خصوصیات و کیفیاتی که جنبه دائمی داشته و فرد را از سایرین متمایز می کند و سبب داد و ستد با محیط و مردم می گردد. لازاروسو منات[11] (1979) شخصیت را چنین تعریف می کنند: شخصیت عبارت است از ساختارها و فرآیندهای روان شناختی نسبتاً ثابت و اساسی که تجربه انسان را سازمان داده و اعمال و واکنش های شخص نسبت به محیط را شکل می دهد (به نقل از گیل، 2000)

نظری اجمالی به تعاریف شخصیت نشان می دهد که تمام معانی شخصیت را نمی توان در یک نظریه خاص یافت. بلکه در حقیقت تعریف شخصیت بستگی دارد به نوع تئوری یا نظریه هر دانشمند در این رابطه پروین[12] و لوئیس[13] چنین بیان می کنند: همه نظریه های شخصیت بر این باورند که عوامل درونی ارگانیسم و رویداد های محیط اطراف در تعیین رفتار فرد موثرند با این وجود نظریه ها در اهمیتی که به عوامل درونی و بیرونی می دهند و در تفسیری که از ارتباط این دو به عمل می آورند از یکدیگر متفاوتند (به نقل از پروین؛ ترجمه جوادی وکدیور،1381). در همین رابطه ربر[14] (1995) نیز معتقد است که بهتر است شخصیت را بر حسب دیدگاه های نظریه های مختلف شخصیت مشخص کنیم (به نقل از کریمی، 1382)؛ لذا در ادامه به بررسی نظریه های شخصیت می پردازیم.

 

 

2-1-1-1- اساس شخصیت

رشد شخصیت و عوامل مداخله کننده در آن یکی از دشوارترین مسایل روان شناسی می باشد و در مورد آن نظریات متعددی وجود دارد. اساس تشکیل دهنده شخصیت از محیط و توارث سرچشمه می گیرد. گر چه عوامل جسمانی و فیزیولوژیک و یا آنچه از طریق توارث انتقال می یابد، تنها عناصر ایجاد کننده ی شخصیت نیستند ولی نمی توان تفاوت های فردی را که در مورد فعالیت – تحریک پذیری و ترس از اوان کودکی مشاهده می گردد، انکار نمود. از ایام قدیم رابطه میان ساختمان جسمانی بدن و خصوصیات رفتاری مورد نظر فلاسفه بوده است و با توجه به ترشحات و مایعات بدن بقراط مزاج های چهارگانه معروف خود را عرضه داشت که هر یک معرف خلق و خوی شخصیت خاصی بودند. در نظریه های تیپ شناسی دانشمندانی چون کرچمر و شلدون کوشیدند رابطۀ میان ساختمان بدن و صفات شخصیت را توصیف کنند (عظیمی، 1357 ).

سنگ بنای اولیه شخصیت از هنگامی گذاشته می شود که یک سلول جنسی نر با یک سلول جنسی ماده ترکیب می شود و سلول تخم را به وجود می آورد. بدین ترتیب نخستین تمایز شخصیتی که جنسیت است با ترکیب خاص کروموزومی مشخص می شود. ژن ها که در واقع انتقال دهنده صفات هستند، بسیار با ثبات آند و تنها جهش و تغییرات خاص محیطی قادرند در آنها تغییر ایجاد کنند. دستگاه عصبی انسان نیز که از طریق تکانه های عصبی اداره کننده فعالیت های انسان است، می تواند در تفاوت میان شخصیت ها موثر باشد. پاولف تفاوت های شخصیتی را بر حسب فرآیند های انگیختگی و بازداری توجیه کرده است. نقش هورمون های گوناگون نیز در تعیین و شکل دهی شخصیت بسیار حائز اهمیت است، غالب این هورمون ها که ترشحات غدد درون ریز هستند، کنترل رشد جسمی و حتی خلق و خوی انسان را بر عهده دارند. اما ویژگی های وراثتی برای تحقق یافتن و رشد خود به زمینه ای مناسب نیاز دارند و این محیط است که چنین زمینه ای را می تواند فراهم سازد. هر قدر فرد از نظر ویژگی های وراثتی ممتاز و برجسته باشد، اگر در محیطی نامناسب قرار گیرد توانایی های ارثی او امکان کمتری برای شکوفا شدن پیدا خواهند کرد (کریمی، 1382 ). برخی از خصوصیات جسمانی معلول عوامل محیطی است. تجربیات ابتدایی کودک و محیط قبل از تولد و همچنین کمبود های عاطفی او در رشد بعدی شخصیتش موثر خواهد بود. محبت مادر اهمیت خاص دارد. کمبود مهر مادر سبب کمبود های حسی گردیده و در رشد شخصیت اخلال ایجاد می کند. روش تعلیم و تربیت نیز عامل مهمی در رشد شخصیت می باشد. مهم ترین عامل ایجاد کننده شخصیت نامطلوب و نامتعادل محیط خانوادگی نامناسب و ناسالم است. طبقه اجتماعی که خانواده در آن قرار دارد و همچنین فرهنگ اجتماعی وی در شکل دادن شخصیت نهایت اهمیت را دارد (عظیمی، 1357). نکته قابل توجه این است که کدامیک از این دو عامل (محیط و وراثت)، در شکل دهی شخصیت نقش مهم تری دارند. پاسخ به این سؤال بسیار مشکل و عملاً غیر ممکن است، زیرا دو عامل وراثت و محیط غالباً با یکدیگر در تعامل بوده، مرز مشخصی بین آنها نمی توان تعیین کرد. به طور کلی می توانیم بگوییم که هم محیط و هم وراثت در تعیین شخصیت افراد نقش دارند. هر فرد با مجموعه ای از قابلیت ها و ظرفیت ها برای پیدا کردن شخصیت خاصی به دنیا می آید. اما این محیط اوست که تعیین می کند این قابلیت ها و ظرفیت ها به چه میزانی شکوفا شده و به ظهور برسند، و بالاخره تعامل این دو عامل، شخصیت خاصی را در فرد پایه ریزی می کند (کریمی، 1382).

 

2-1-1-2مبنای زیستی شخصیت

در تکوین شخصیت دو عامل کلی نقش دارد که شامل عوامل زیستی[15] و عوامل اجتماعی[16] می شود.

عوامل زیستی معمولاً به ارث می رسد و از همان ابتدا در فرد وجود دارد. عوامل اجتماعی محصول محیط اجتماعی است، محیطی که فرد اولین سال های زندگی خود را در آن گذرانده است، یعنی خانواده، مدرسه، اشخاصی که با او ارتباط داشته اند، موفقیت ها و شکست های اولین دوران کودکی. مهم ترین این عوامل عبارتند از:

الف- جنس: که یکی از عناصر زیستی است که آشکارا در تعیین شخصیت نقش دارد است. تفاوت های زیستی زن و مرد بسیار متعدد و متفاوت است. این تفاوت ها در شکل ظاهری بدن، فیزیولوژی و مخصوصاً غدد درون ریز آشکارا به چشم می خورد. وجود تفاوت های روانی بین زن و مرد نیز از قدیم مورد تایید بوده است و مطالعه این تفاوت ها در حال حاضر یکی از فصول مهم «روان شناسی تفاوت های فردی» را تشکیل می دهد. تفاوت های مربوط به جنس را می توان از جنبه های مختلف مورد بررسی قرار داد که یکی از این موارد اعمال حسی – حرکتی است که می توان گفت زن ها، نسبت به مردها، در تشخیص رنگ ها و ادراک سریع اندازه ها برتری قابل ملاحظه ای دارند. امروزه جای تردید باقی نمانده است که کوررنگی جنبه ارثی دارد و از صفات وابسته به جنس است، زیرا تعداد مردان کور رنگ شانزده برابر تعداد زنان کور رنگ است. حتی اگر افراد کور رنگ را کنار بگذاریم، باز هم برتری زن ها بر مردها، از نظر ادراک رنگ، به راحتی تایید می شود. از نظر اعمال حرکتی، نیروی ماهیچه ای، سرعت و دقت در اعمالی که گستردگی بیشتر دارند، تفاوت ها به نفع مردهاست، اما از نظر قابلیت و مهارت انگشتان باز هم برد با زن هاست. شنوایی زن ها قوی تر از شنوایی مردهاست. یکی دیگر از موارد اعمال ذهنی است که در زمینه توانایی های ذهنی، با آزمون ها اندازه گیری می شود، باز هم تفاوت هایی بین زن و مرد وجود دارد. به نظر می رسد که زن ها، نسبت به مردها، در آزمون های کلامی و حافظه بصری امتیازهای بیشتری کسب می کنند، حال آنکه مردها در آزمون های غیر کلامی، مخصوصاً در آزمون هایی که استعدادهای تجسم فضایی را می سنجند، برتری نشان می دهند. در استعداد عددی نیز مردها برتری دارند. البته این تفاوت ها روز به روز کم می شود(http://barzkar2.persianblog.ir/).

مورد سوم از تفاوت های مربوط به جنس مربوط به عواطف[17]، نگرش ها[18] و رغبت ها[19] می باشد که در این زمینه ها نیز تفاوت های زن و مرد کاملاً آشکار است اما تفسیر آنها کار آسانی نیست. مردها بیشتر از زن ها رفتار سلطه جویانه و پرخاشگرانه نشان می دهند. مردها بیشتر پرخاشگری فیزیکی نشان می دهند و پرخاشگری زن ها، کلامی است. این تفاوت حتی در دوران خردسالی مشاهده می شود. پسر بچه ها بیشتر به اشیا و دختر بچه ها بیشتر به روابط اجتماعی علاقه نشان می دهند. زمینه دیگری که در آن بین زن و مرد، تفاوت های مهمی می بینیم عبارت است از تمایل به نوروتیک بودن، هیجانی بودن یا بی ثباتی هیجانی. تعداد رفتارهای نوروتیک، مثلاً، جویدن ناخن و مکیدن انگشت، در بین دختر بچه ها بیشتر از پسر بچه هاست. جلوه های غیر ارادی هیجان نیز در زنان چشمگیر تر از مردان است. مثلاً، آستانه درد زنان پایین تر از آستانه درد مردان است و به همین دلیل در مقابل کوچک ترین آسیب احساس درد می کنند. اجرای پرسشنامه های خودشناسی، پرسشنامه هایی که سؤالات آنها به نشانه های نوروتیک بودن مربوط می شود، نتایج زن ها را بیشتر از مردها نشان می دهد. در مقابل می توان اختلال های رفتاری دیگری نام برد که در اکثر فرهنگ ها، بیشتر از جانب مردها سر می زند. اگر همه تفاوت ها مشاهده شده بین زن و مرد را جمع آوری کنند، تهیه آزمون هایی که بتوانند تفاوت های روانی آنها را آشکار سازند امکان پذیر خواهد بود. این آزمون ها نشان خواهد داد که یک مرد چقدر از صفات مردانه و یک زن چقدر از صفات زنانه را داراست. اعتقاد بر این است که اگر در این آزمون ها، توزیع نتایج یک زن بر توزیع نتایج مردان و، بر عکس توزیع نتایج یک مرد بر توزیع نتایج زنان به طور کامل منطبق باشد، زیاد خوشایند نخواهد بود. اما تحقیقات جدید نشان می دهد، مردانی که برخی صفات زنانه و زنانی که برخی صفات مردانه دارند، بهتر می توانند سازگاری نشان دهند. مردانی که معتقدند حتماً باید صفات مردانه نشان دهند و زنانی هم که تنها صفات زنانه نشان می دهند، در زندگی زناشویی سازگاری کمتری دارند.

آخرین مورد از تفاوت های مربوط به جنس، تفسیر اعمال مردان و زنان است و این یعنی اینکه در یک فرهنگ معین، مردان و زنان از نظر شخصیت تفاوت های آشکاری دارند، واقعیتی است که با قاطعیت به تایید رسیده و با دقت تحلیل شده است. تفسیر ریشه این تفاوت ها کار آسانی نیست. بدیهی است که در مورد بعضی از آنها، مثلاً نیروی بازو، عوامل زیستی نقش بسیار مهمی بر عهده دارند. در مورد بعضی دیگر، تمیز سهم عوامل زیستی و نقش های اجتماعی کار دشواری است. مثلاً، برتری پسر بچه ها بر دختر بچه ها، در زمینه استعدادهای مکانیکی، شاید به این علت باشد که در فرهنگ ما پسربچه ها را از همان دوران خردسالی تشویق می کنند که با اسباب بازی های مکانیکی بازی کنند، حال آنکه دختر بچه ها را از بازی کردن با این نوع اسباب بازی ها باز می دارند، در عوض، دختر بچه ها را تشویق می کنند که عروسک بازی یا مهمان بازی کنند. این نوع ملاحظات را می توان در مورد سیار زمینه های تفاوت نیز مشاهده کرد. در این خصوص، موضوع روان شناسان امروزی به شرح زیر است: از نظر توانایی های جسمی، ذهنی و ویژگی های شخصیتی، بین زن و مرد تفاوت های آشکاری وجود دارد. این تفاوت ها تا اندازه زیادی معلول عوامل محیطی است. با این وجود این، باید پذیرفت که در اثر عوامل محیطی و دامنه تفاوت های دو جنس، تحت کنترل عوامل زیستی است. محیط می تواند تفاوت ها را افزایش یا کاهش دهد، اما هیچ محیطی نمی تواند، به طور کامل، مرد را به زن و زن را به مرد تبدیل کند یا تفاوت های آنها را به طور کلی از بین ببرد (کریمی، 1382).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   سفارش ترجمه

 

ب : سن

ساخت شخصیت هر فرد به همراه افزایش سن او تغییر می یابد. این تغییر، با اینکه تحت نفوذ مجموعه ساخت های بدنی، دستگاه غدد درون ریز و دستگاه عصبی است، بیشتر تحت تأثیر بلوغ زیستی است. در این خصوص، نقش برخی مراحل اهمیت ویژه دارد، مراحلی که در آنها بحران های زیستی به وجود می آید، مثل تولید اسپرم در پسرها و و شروع عادت ماهانه در دخترها. بدون آنکه بخواهیم نقش عوامل زیستی در رشد شخصیت را کم ارزش جلوه دهیم، لازم است یادآوری کنیم که بحران های زیستی و بحران های روانی به طور همزمان به وجود می آیند. بلوغ جنسی، یعنی عبور از مرحله کودکی به مرحله بزرگ سالی، در فرهنگ های پیشرفته معمولاً با دشواری طی می شود. شروع عادات ماهانه، برای دخترهای جوان حالت روانی تازه ای به وجود می آورد که اغلب با نافرمانی، بیزاری از خانواده، مخصوصاً عدم اطاعت از مادر بروز می کند. همان طور که در مورد اثر جنس در شخصیت اشاره کردیم، عوامل زیستی و عوامل محیطی در اینجا نیز دست به دست می دهند و در تغییر شخصیت نوجوان موثر واقع می شوند (کریمی، 1382).

ج- عوامل عصبی غددی[20]

در تعیین شخصیت هر فرد، نقش غدد درون ریز، که عملکرد آنها را دستگاه عصبی مرکزی هماهنگ می کند، از اهمیت خاصی برخوردار است. یکی از علل اصلی تفاوت های جنسی، تفاوت در ترشح غدد درون ریز است و حتی رشد عمومی فرد را نیز تا اندازه زیادی همین غدد کنترل می کنند. در حیوانات برداشتن بعضی غدد، در رفتار آنها، تغییرات کامل اختصاصی ایجاد می کند. مثلاً اخته کردن برخی حیوانات موجب می شود که آنها صفت پرخاشگری و تمایل به سلطه جویی را از دست بدهند. در مورد انسان ها نیز اختلال در ترشح غدد درون ریز تغییراتی را در شخصیت به وجود می آورد (تحریک پذیری کسانی که غده تیروئید آنها ترشح زیادی دارد، عدم حساسیت کسانی که تیروئید آنها ترشح کمی دارد، ضعف عصبی افرادی که غده فوق کلیوی آنها ترشح لازم را ندارد( http://barzkar2.persianblog.ir/ )

برخی مؤلفان، سعی کرده اند نشان دهند که غدد درون ریز در تعیین شخیصت نقش بسیار قطعی دارد. تلاش های این افراد بسیار جالب و درخور توجه است اما هنوز به نظر نمی رسد که یافته های آنها از طرف همه صاحب نظران مورد قبول واقع شود. درست است که نقش عوامل عصبی – غددی در تعیین نوع شخصیت مورد قبول است، به نظر می رسد که آثار هورمون ها در مورد انسان ها به مراتب بیشتر از حیوانات است، زیرا با آثار روانی محیط درهم می آمیزد و پیچیده تر می شود. تحقیقات نشان می دهد که اخته کردن حیوانات می تواند شخصیت آنها را دگرگون سازد، اما این عمل، در مورد انسان ها، بر حسب این که در چه شرایطی انجام گیرد، نتایج کامل متفاوتی نشان می دهد. مثلاً، شخصیت خواجه های شاهان قدیم با شخصیت سربازانی که به علت جراحات جنگی اخته می شدند، تفاوت کامل داشت

 

2-1-2- عوامل اجتماعی شخصیت :عوامل اجتماعی موثر در شکل گیری شخصیت، ساخت هایی را در بر می گیرند که از عناصر زیر تشکیل می شوند : محیط خانواده، گروهی از خانواده به آن تعلق دارد و فرهنگی که گروه به آن وابسته است. عوامل اجتماعی معمولاً تحت عنوان عوامل نهادی به کار می روند و منظور از نهادی بودن آنها این است که به طور ارادی وارد عمل می شوند و استمرار دارند که برخی از آنها موارد زیر را شامل می شود. (کریمی، 1382 )

 

 

الف: تعلیم و تربیت

مجموعه اقداماتی که گروه اجتماعی اتخاذ می کند تا کودک با برخی موقعیت ها روبرو شود و به کمک یادگیری، شخصیت او شکل بگیرد، اصطلاحاً تعلیم و تربیت در معنای وسیع کلمه نامیده می شود. در اکثر فرهنگ ها، تعلیم و تربیت نشانه های سنتی دارد و از طرف کسانی که آن را به کار می برند کامل پذیرفته شده است؛ بنابراین نیاز ندارد که با بررسی های علمی توجیه شود. در اجتماع پیشرفته امروزی، از بین رفتن این قسمت از فرهنگ سنتی، موجب شده است که تحقیقاتی در زمینه اصول تعلیم و تربیت علمی، یعنی روش هایی که می توان مفید بودن اثر آنها در شکل گیری شخصیت را به طور آزمایشی نشان داد، انجام گیرد. باری، نباید فراموش کرد که آثار نوع تعلیم و تربیت خاص را فقط می توان پس از گذشت یک زمان طولانی مطالعه کرد. مثلاً، اگر بخواهیم نتایج شیوه از شیر گرفتن کودک در شخصیت او بدانیم، دست کم باید بیست سال صبر کنیم، زیرا از نیم قرن پیش توصیه هایی که در این خصوص پیشنهاد شده، بر اساس فرضیه ها به عمل آمده است نه بر اساس نتایج عینی و چون اکثر آنها با یکدیگر تناقض دارند ما را در حالت عدم اطمینان نسبی نگه می دارند (نوری، 1368 )

ب: نقش اولین سال های زندگی: یکی از نظریه هایی که مکتب روان کاوی ارائه کرده و کمتر مورد اعتراض قرار گرفته، اثر بنیادی اولین سال های زندگی در رشد و شکل گیری شخصیت است. روان شناسی آزمایشی و روان شناسی حیوانی، در تایید این ادعای روان کاوی، نتایج تایید شده زیادی فراهم آورده اند. اولین سال های زندگی با دوره تغییر شکل سریع ساخت های عصبی همراه است. در این دوره، چون ساخت های عصبی از قدرت پذیری بالایی برخوردارند، یادگیری ها، هم به سرعت انجام می گیرد و هم پایداری بیشتری نشان می دهد. مکانیسم هایی که اجتماعی شدن کودک را تعیین می کنند انواع مختلف دارند و هنوز تا حد زیادی به صورت فرضیه مطرح هستند. از نظر مکتب روان کاوی، دو عامل تعیین کننده اصلی عبارتند از توالی مراحل رشد جنسی، در معنای وسیع کلمه و همانند سازی (شولتز، دوان؛ ترجمه یوسف کریمی و دیگران،1384).

2-1-2-1- مراحل رشد جنسی[21] :از نظر مکتب روان کاوی، کلیه اقدامات اجتماعی، که توالی موزون مراحل رشد جنسی را فراهم می آورد، یا بر عکس، آن را مختل می سازد، بر روند شکل گیری شخصیت اثر بنیادی دارد. در واقع، انواع مختلف شخصیت های نابهنجار نوعی اختلال در مراحل اول رشد جنسی (دهانی، مقعدی، آلتی) دارند. همچنین روان کاوان معتقدند که شیوه تغذیه کودک (به کمک سینه مادر یا پستانک، در ساعات معین یا مطابق با درخواست) تاریخ و شیوه از شیر گرفتن، تاریخ و میزان سختگیری در کنترل مدفوع، همه می توانند در شکل گیری شخصیت نقش داشته باشند. تحقیقات تجربی متعددی که برای تایید این ادعا به عمل آمده، تا امروز نتایج متناقضی به بار آورده است (شولتز، دوان؛ ترجمه یوسف کریمی و دیگران،1384).

2-1-2-2- همانند سازی[22] :دومین عاملی که اهمیت آن در روان کاوی مورد تایید قرار گرفته، فرایند همانند سازی است، همانند سازی، یعنی تمایل پسر به قبول صفات پدر و تمایل دختر به قبول صفات مادر یعنی احتمالاً شخص دیگری از جنس خود. همانند سازی در واقع نوعی تقلید ناآگاهانه از نمونه های رفتاری والدین است که به کمک مکانیسم درون فکنی انجام می گیرد. شکل گیری شخصیت به صورت اجتماعی شدن تدریجی ظاهر می شود و مکتب روان کاوی، در رشد آن، همانند سازی های متوالی و متعددی را موثر می داند. شکل گیری من برتر یا فراخود، که در صفحات بعد از آن صحبت خواهیم کرد، مخصوصاً به درون افکنی امر و نهی پدر و مادر وابسته است.

همان طور که بی نظمی در توالی مراحل جنسی به اختلال های شخصیتی (شخصیت های نوروتیک) منجر می شود، بی نظمی در همانند سازی نیز اختلال های شخصیتی به وجود می آورد. تجربه های عادی زندگی، صحت این ادعاها را تایید می کند، زیرا اکثر شخصیت های نابهنجار به خانواده هایی تعلق دارند که مسیر زندگی طبیعی خود را طی نکرده اند. مثلاً، یکی از والدین در سرنوشت فرزندان نقش نداشته یا بین آنها تفاهم نبوده است. در این نوع خانواده ها، چون شرایط مساعد همانند سازی فراهم نمی شود، کودکان اختلال های رفتاری پیدا می کنند. ( http://barzkar2.persianblog.ir/ )

Shakleton.1

fletcher.2

Mann.3

  1. 4. Hollander
  2. 5. Rogers
  3. 6. Erickson
  4. 7. Kelly
  5. 1. Atkinson
  6. 2. Hillgard
  7. 3. Gill
  8. 4. Lazarus

[12]. Pervin

[13]. Lewis

[14]. Rebber

1.Vital reason

2.Social  reason

1.Sentiment

2.Attitudes

3.Appetite

1.Neural-adenoidal

  1. 1. Psychosexual Stages

2.liken

نظریه های فروید، که بر 50 سال درمان بیماران مبتلا به اختلالات هیجانی استوار است .24 جلد کتاب را به خود اختصاص می دهد، که آخرین آنها، خلاصه روانکاوی در سال 1940 یک سال پس از مرگ او منتشر شده است. فروید ذهن انسان را به کوه یخ شناوری تشبیه می کرد که بخش کوچک آن که بر سطح آب نمایان است نمودار تجارب هشیار و بخش بسیار بزرگ تر زیرین آن نمودار ناهشیار است، یعنی انبار تکانه ها، شهوات و خاطرات غیرقابل دسترس که بر افکار و رفتار ما تأثیرمی گذارند. فروید معتقد بود شخصیت از سه نظام عمده تشکیل شده است که عبارتند از نهاد[1]، خود[2]، فراخود[3].هر یک از این نظام ها کارکردهای خاص خود را دارند لیکن از راه تعامل با یکدیگر است که به رفتار انتظام می بخشد (اتکینسون و همکاران،1381) .

نهاد : نهاد ابتدایی ترین بخش شخصیت است که در نوزاد وجود دارد و بعدها خود و فراخود از آن منشعب می شوند. نهاد از تکانه ها یا سائق های زیستی نظیر نیاز به غذا، آب، دفع فضولات بدن، اجتناب از درد و گرایش به لذت جنسی تشکیل می شود. فروید معتقد بود که پرخاشگری نیز یک سائق اساسی زیستی است. نهاد در پی ارضای فوری این تکانه ها است. نهاد همچون کودکان خردسال بر اساس اصل لذت عمل می کند، یعنی کوشش دارد که بدون اعتنا به مقتضیات از درد بگریزد و لذت کسب کند. خود: همراه با پیشرفت یادگیری کودک در زمینه ی توجه به مقتضیات واقعیت، بخش جدیدی در شخصیت به نام خود به وجود می آید. خود از اصل واقعیت تبعیت می کند، یعنی اینکه ارضای تکانه ها تا هنگام فراهم آمدن شرایط مناسب باید به تأخیر. خود در واقع مدیر اجرایی شخصیت است زیرا اوست که تصمیم می گیرد چه فعالیت هایی مناسب است و کدام تکانه های نهاد باید ارضا گردد و به چه شیوه ای، خود بین خواسته های نهاد و واقعیات جهان و مقتضیات فراخود میانجیگری می کند.

فراخود: بخش سوم شخصیت یعنی فراخود معرف بازنمایی های درونی شده آن دسته از ارزش ها و اخلاقیات جامعه است که توسط والدین و افراد دیگر به کودک آموخته می شود. فراخود در واقع همان وجدان فرد است و درباره ی درست یا غلط بودن اعمال فرد داوری می کند. نهاد در جستجوی لذت است. خود به آزمون واقعیت می پردازد و فراخود درگیر کمال طلبی است. فراخود در جریان واکنش های کودک به پاداش و تنبیهات والدین به وجود می آید و دربردارنده ی وضعیت هایی است که کودک به خاطر آنها یا تنبیه و سرزنش شده و یا پاداش دیده است (اتکینسون و همکاران،1381 ) .

 

 

 

2-1-4- نظریه بقراط :

اعتقاد به اینکه بین ساختمان بدن و مزاج یا خلق و خوی افراد رابطه وجود دارد از عقاید پایدار تاریخ بشری است یکی از قدیمی ترین این طبقه بندی ها، طبقه بندی «بقراط» است که اشخاص را بر حسب اینکه کدام یک از مزاج ها بر آنها مسلط باشد به اخلاط چهارگانه :سودایی، دموی، بلغمی و صفراوی تقسیم کرده. بقراط برای هر یک از این نمونه ها مختصات روانی و بدنی خاصی قایل بود. بقراط (حدود 460 375 ق. م) شخصیت آدم را تابع مزاج می پنداشت که شامل انسان های دموی مزاج که آدمی است خوش گذران، خوش بین، جدی و فعال، بدون عمق و سطحی؛ بلغمی مزاج که دارای بدنی پرچربی و قطور، و دارای اخلاقی زود آشنا، اجتماعی، کم فعالیت، وارفته و کند ذهن، صفراوی مزاج که باریک اندام، دارای پوست بدنی معمولاً گرم و خشک و زیتونی رنگ، و از نظر اخلاقی تند خو، زود خشم، جاه

طلب و حسود و ثابت قدم. سوداوی مزاج که سیه چهره و دراز اندام، دارای قیافه ای پرحرکت و چشمانی درخشان، از لحاظ شخصیتی مضطرب، نگران، ناراضی، بدبین، پر جنب و جوش ولی بدون پایداری و استقامت (ستوده،1382).

از نوشته های آیزنک[4] به خوبی برمی آید که او برای مبنای زیستی شخصیت اهمیت خاص قائل است. در این مورد توجه او بیشتر به دستگاه عصبی مرکزی و به خصوص به جلوگیری های کرتکس معطوف است و معتقد است به اینکه روان نژندی ناشی از تحریک پذیری سیستم عصبی خودکار است، و درون گرایی و برونگرایی بر پایه ویژگی های سیستم عصبی مرکزی قرار دارند؛ و نیز داروهای مخدر بر جلوگیری های کرتکس می افزاید و از تحریک آن می کاهد، در نتیجه سبب رفتار برونگرایانه می شود. داروهای محرک برعکس جلوگیری کرتکس را کم می کنند و بر تحریک آن می افزاید و بدین طریق رفتار شخص جنبه درون گرایی پیدا می کند. آیزنک با تست هایی که شخصاً تهیه کرده و وسایلی که به کار برده است همزادان یک سلولی بهنجار و همزادان یک سلولی روان نژند را مورد آزمایش قرار داده و ملاحظه کرده است که در آنها همبستگی رفتار ناشی از بی ثباتی شخصیت و همبستگی ناشی از رفتار طبیعی 85/0 است در صورتی که در همزادان عادی این همبستگی فقط 21/0 است حاصل اینکه به اعتقاد آیزنک ارث زیست آدمی در بی ثباتی و همچنین در درون گرایی و برونگرایی او بی تأثیر نیست (سیاسی، 1371).

1.Id

2.Ego

3.Superego

دسته‌ها: آموزشی