پرورده به عصمتی تمامش

(همان:135)
امیر خسرو در توصیف لیلی می گید:وفتی خودش را نشان داد به مانند گل با نشاط و شاداب بود .بدنش با اندامی متناسب به مانند مرواریدی که در صدف پنهان است. همه را دیوانه ی خود کرده بود.
شد جلوه نما بت حصاری چون گل ز نسیم نوبهاری
نازک بدنی چو در مکنون مجنون کن صد هزار مجنون

(همان:139)

گیسوی بنفشه خاک بوسان چون زلف خمیدهٔ عروسان
ناگه به چنین شکوفه ریزی افتاد گلی به رستخیزی
(همان:195)
امیرخسرو ازشگفتی وزیبایی زلف وخا ل معشوق می گرید و تاکید می کند که بدون آرایش همه را انگشت به دهن می کند.
نالید بسی ز زلف و خالش گه شست به خون دل سرایش
(همان:195)
بی وسمه کمان ابروانش بی سرمه دونرگس روانش
(دهلوی ،1964 :227)
گشته خم طرهٔ چو شمشاد از زخم زبان شانه آزاد
بی خویش ز گفت و گوی خویشانوز طعنه چو زلف خود پریشان
(همان:228)
چشمش زکرشمه مست بیهوش آهو بره بخواب خرگوش
خندان چو سمن بتازه رویی شیرین چو شکر بتلخ گویی
(همان:75)

.
امیرخسرو دهلوی در شرح حرکت های عاشق و معشوق می گوید:مجنون آه ازنهادبرمی آوردولیلی هم ناز وکرشمه می کرد.آن دو دیوانه ی نگاه یکدیگر بودند.زیرا که یکدل بودنددر دو بدن.
مجنون ز جگر نفیر می‌زد لیلی ز کرشمه تیر می‌زد
گشت آن پری از دو چشم غماز دیوانه خویش را فسون ساز
از ساعد و زلف کرد تسلیم زنجیر ز مشک و طوقش از سیم
چون بود دو دل یکی به سینه یعنی که دو در به یک خزینه
(همان:200)
وقتی مجنون خبر بیماری لیلی را می شنودچنان آه از جگربرمی آوردکه ستاره های آسمان هم با وی همصدا می شوند.خوشاوندان مجنون هم دلتنگ و ناراحت شدندو حلت از نگرانی و لباس دریدن از خود ناراحتی را نشان می دادند.
آهی ز جگر چنان برآورد کاختر زدمش فغان برآورد
خویشان بهم آمدند دل تنگ رخساره، ز خون دیده گل رنگ
کردند، به درد، پیرهن چاک دستار شرف زدند بر خاک
(دهلوی،1964 :250)
در توصیف حرکات لیلی می گوید:وقتی لیلی ازوضع مجنون آگاه می شودخودرا به خاک می افکند ومانندمرغی که سرش را بریده انددست وپای بر زمین می کوبد.
لیلی چو شنید این سخن را بر خاک فکند سرو بن را
می‌زد سر و دست پای در خاک چون مرغ بریده سر بتا پاک
(همان:236)
مجنون در فراق یار می نالد. شاعر در توصیف حرکات وی می گوید:دوری جان و روحمجنون را شکنجه می داد.مثل شمع می سوخت و زنده و مرده اش معلوم نبود
می‌کند، به صد شکنجه، جانی می‌زد، به هزار غم فغانی
نی مرده نه زنده بود تا روز چون نم زده مشعلی گهٔ سوز
(همان:217)
شاعر در توصیف حرکات مجنون که از دوری معشوق می کرد مجنون را در کنار سگی تصویر می کند که گردن سگی را می گیرد واو را در کنارش می نشاندو پایش را می بوسدو اورا تیمار می کند زیرا که سگ هم کوی معشوقه ی اوست.
پیچید به گردنش به صد ذوق و افگند ز زر به گردنش طوق
بگرفت به رفق در کنارش می‌شست به گریهای زارش
دامن به تهش فگنده در خاک می‌کرد به آستین سرش پاک
گه پیش رخش به گریه نالید گه در کف پاش دیده مالید
بوسید سرش به رفق و آزرم خارید برش به ناخن نرم
(دهلوی ،1964 :183)

در قسمت توصیف اندام معشوق
امیر خسرودر توصیف اندام معشوق؛ زلف اورا مست کننده می داند.در توصیف لب با ایهام زیبا آن را به سخنانی زیبا گو و شیرین در بوسیدن و همچنین گیسوانش را به لاله تشبیه نموده است.
افکنده بدوش زلف چون شست او بی خبر ونظارگی مست
معجون لبش بدرفشانی پرورده به آب زندگانی
همخوابه ی لاله گیسوانش همشیره ی انگبین دهانش
(همان:75)
در توصیف مجنون می گوید:از عشق وجودش چنان لاغر شده است که مثل نهال تازه روییده است . زبانی شیرین صورتی زیبا که هر کس می شنید از هوش می رفت.
زانوزده قیس در دگر سو هم چرب زبان و هم سخن گو
نازک چو نهال نو دمیده خوش طبع ولطیف و آرمیده
شیرین سخنی که هوش می برد رونق زشکر فروش می برد
خردی بزبان چوشکروشیر مست سخنش معلم و پیر
(همان:76)
چهره ی زیبایش را با ایهام دور به رخ در صفحه ی شطرنج که هردو شاه را هم مات خود می کند.
ازرخ به دوشاه برد می کرد صددل بدو خرده خرد می کرد
نالنده بتخته در دبستان چون بلبل مست در گلستان
(همان:76)
زبنی شیرین که هر کس می شنید از هوش می رفت.
لحنش چو شدی بروزن گوش ازروزن جان برون شدی هوش
زان تن که نوای او شنیدی جان رقص کنان برون دویدی
(دهلوی، 1964 :76)
در وصف صورت معشوق می گوید:
صورتش مثل لاله و رخش مانند شمع می سوخت.
چون لاله جبین شکفته می داشت داغی به جگر نهفته می داشت
می سوخت چو شمع بارخ زرد در گریه وسوز خنده می کرد
(همان:80)
گرچه چهره اش را می پوشاند ولی بوی زلفش همه را مست می کرد و نمی توانست آن را پنهان دارد
باآنکه همش به زیر گل بود سیمای رخش گوای دل بود
هرچند که غنچه بود سربست می کرد زبوی خلق را مست
بویی که زنافه در تکاپوست پوشیده چگونه گردد از پوست
(همان:81)
لیلی مانند ماه است که در خانه محبوس مانده است.ودر وصف سخن لیلی می گوید: چنان حرف های عاشقانه می زند که با آتش زبانش همه را می سوزاند.
مه را به سرای بند کردند دیوار سرای بلند کردند
هرناله که عاشقانه می زد آتش زلبش زبانه می زد
(همان:87)

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه با کلمات کلیدیارزیابی عملکرد، عملکرد کارکنان، کسب و کار، اجرای استراتژی

در توصیف معشوق شاعراز در که در صدف مکنون است و ماه که در روشنی آسمان را پر کرده کمک گرفته است.
هرمحتشمی ونامداری می کرد بقدرخود نثاری
چون نافه گشادگیسوی شام مه جلوه کنان برآمد از بام
(دهلوی ،1964 :138)
از طبیعت یاری جسته و در اندام معشوق بکاربرده است.
روزی که درین چمن نهی پای برنطع شکوفه خوش کنی جای
هرخارکه خون ناب دارد سیخیش زدلم کباب دارد
(همان:176)
چشم ودل را به لاله و نرگس تشبیه کرده انتهای لاله سیاه است می گوید این سیاهی از آه دل منست.
لاله که بدل گره شدش دود از آه منست چشم او تر
نرگس که زقطره بست گوهر ازدرد منست آتش آلود
(همان:176)
زردی گل یاسمن و زبان گل سوسن از زردی روی معشوق است.
ازرق که بنفشه را بدوش است از ماتم من کبود پوش است
رخسار سمن که زردسان است از گونه ی من نشان است
سوسن که چنان زبان درازست از من بتو در بیان رازست
وان غنچه که خون درو بصد بوست آن هم جگر منست در پوست
(همان:176)
وقتی مجنون با سگی همدم می شود در توصیفش امیرخسرو می گوید:روی وتن مجنون سیاه شده و در آتش مانه است. و فدش از بسیاری غم سیاه شده است.
مجنون بکنارهرسوادی گردنده بسان گردبادی
افروخته روی وتن بخون غرق در آتش و آب مانده چون برق
بالاش زغم دوتاگشته رخساره زتف سیاه گشته
(دهلوی ،1964 :182)
در توصیف لیلی هم از طبیعت و همچنین از گل ها و پرندگان به عنوان سمبل کمک جسته است.لیلی چون گل زرد و مانند گل بنفشه و مانند نهال نورس و همچنین مانند مرغ نهیف می باشد.
هر سرخ گلی شکوفه پرورد لیلی بمیانه چون گلی زرد
هرغنچه گشاد لب بخنده لیلی چو بنفشه سرفکنده
هرلاله ببوی مشک گشته لیلی ززمانه خارگشته
هرکبک روان بناز مایل لیلی چوتذرو نیم بسمل
(همان:232)
نرگس استعاره از چشم لیلی ک کشمه می کند.و گیسوانش ناز می کنند. صورتش مانند صبح درخشان و تابان است.که از عشق تیره شده است.
گیسو زشکنج ناز ماندش نرگس زکرشمه باز ماندش
شدتیره جمال صبح تابش وافتاد بزردی آفتابش
تب لرزه بسوخت روی چون باغ تب خاله نهاد برلبش داغ
(همان:241)

حالات چهره عشاق در مجنون و لیلی
امیر خسرو درداستان حالاتی از چهره را نشان داده است از ناراحتی و نگرانی صورتشان زرد می شد و گریه و خنده را به هم می آمیخت.
چون لاله جبین شگفته میداشت داغی بجگر نهفته می داشت
می سوخت چوشمع بارخ زرد در گریه و سوز خنده می کرد
(دهلوی ،1964 :80)
گاهی حالت چهره چنان بود که حالت درون را نشان می داد.
باآنکه نمش به زیر گل بود سیمای رخش گواه دل بود.
(همان:81)
با نگاه به روی فرزند گریه می کند و این نشان از محبت و جذبه ی چهره ی فرزند دارد.
و برعکس وقتی فرزند روی پدر را می بیند از عشق و محبت که در جهره ی پدر می بیند او را وابسطه می کند.
چون چشم پدر فتاد بروی شد سست زسختی غمش پی
(همان:93)
چون روی پدر بدید فرزند لختی دل پاره یافت پیوند
(همان:94)
گاهی از عصبانیت چهره غضب آلود می گردد امیر خسرو در داستان آن را

دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید