دسترسی متن کامل – مطالعه جامعه شناختی خوانش رمان های جدی و عامه پسند بر مبنای نظریه …

پایان نامه های سری دهم

کد۵: اتفاقاً دوستان درست میگن. داستان کاملاً یه داستان اجتماعی بود چون وقتی درباره آدمهای داستان صحبت می¬شد در واقع می¬خواست بگه وضعیت اونا ریشه در اجتماع اونا داده یعنی سنت¬های اجتماعی که داشتن یا تعصبی که قیس نسبت به عشقش داشت کاملاً یه موضوع اجتماعی هست.
کد ۶ : نمی¬دونم ولی فکر کنم قسمت¬هایی که درباره خانواده نیلوفر بود بیشتر اجتماعی بود مثلاً از اینکه پدر نیلوفر یه فرد شناخته شده بود و آدم خاصی بوده یا مثلاً وقتی دعوا کردن می¬ترسیدن که همسایه هاشون متوجه بشن خب اینا مسائل اجتماعیه.
س۹: به نظر شما داستان چقدر واقعی است؟ و آیا میان اتفاقات و شخصیت های داستان، مشابهتی با زندگی خود یا اطرافیانتان دیدید؟
کد۱ زن: آره بعضی از جاهاش برای خودم هم اتفاق افتاده مثلاً منم مثل همین نیلوفر گزینه¬ای داشتم که خیلی عاشقم بوده ولی من اصلاً بهش توجه نمی¬کردم و بیشتر بهش ترحم می¬کردم یا مثلاً یه دوره¬ای سر دو راهی قرار می¬گرفتم و احساس می¬کردم حالا فقط عاشق هم بودن مهم نیست و همه دلشون برای اون شخص می¬سوخت ولی من سنگدلی کردم.
کد۲ زن: واقعی بود چون نمونه مها رو من دیدم توی جامعه، نمود عینی داشت.
کد۴ مرد: آره واقعیه، آدمای زیادی اینجوری هستن ولی من نه کسی رو به طور خاص می¬شناسم که این جوری باشه نه خودم چنین تیپی دارم.
کد ۵ : راستش بیشتر نویسنده¬ها و هنرمندان یه همچین زندگی دارن زندگی اونا مثل قیس تابع آداب و رسوم اجتماعی نیست. از این نظر میشه گفت که داستان واقعیه.
کد ۶ : من خود قیس رو خیلی درک می¬کنم روحیات و کلافگی هاشو. ولی اینکه مثل اون یه ماجرای مشابه داشته باشم نه اینطوری نیست. ولی در کل حرفایی که قیس با خودش می¬گفت با اینکه خیلی سخت بود ولی حس میکردم برام آشناس.
س۱۰: به نظر شما آیا داستان، قسمت های اضافه یا تکراری دارد؟ و یا اینکه همه چیز آن گونه که لازم می دانید، در داستان بیان شده است؟
کد۱ زن: خب این نظر می¬تونه خیلی شخصی باشه به نظر من برای من خواننده خیلی جاهاش واضح نبود شاید یکی دیگه بخونه خیلی براش واضح¬تر باشه بیشتر بفهمه ولی من خیلی حرف نویسنده رو نمی¬فهمیدم مثلاً بعضی جاها رو چند بار می¬خوندم مثلاً می¬تونست هم یه کم سلیس¬تر بگه داستان رو خیلی پیچونده بود داستان رو هی از این جا به اون جا می¬پرید یهو وارد یه جای دیگه می¬شدم یهو سر از یه جای دیگه در می-آوردم خیلی این ور و اونور می¬رفت ولی خب حالا شاید سبکشون اینجوریه
من به عنوان خواننده دوست دارم بفهمم آخر داستان چی میشه ولی من نفهمیدم آخر داستان چی شد ولی دوست داشتم بهم بگه که چی شد آخر داستان تکلیف زندگی این چی شد. ولی خب بعضی از نویسنده-ها آخر داستان رو میزارن به عهده خواننده مث فیلما که بعضی از فیلما آخرشو نمی¬فهمی اینم همینجوری بود. من وقتی کتاب رو خوندم تا نصف کتاب من اصلا نمی¬فهمیدم چی به چیه و تازه از همونجا هی برای خودم توضیح می¬دادم و حلاجی می¬کردم که این اینه اون اونه و خیلی جاها خودم حدس میزدم که چی به چیه من تقریباً تا ص ۱۳۰ کتاب رو خونده بودم هنوز نمی¬فهمیدم چی به چیه کی به کیه تازه فهمیدم اعضای خانواده رو خودم با هم دیگه جور کردم، کتاب خوبی بود زیاد نبود اضافه نداشت نویسنده فقط چیزای مهم رو آورده بود. تازه باید بیشتر هم توضیح می¬داد و حرفای نیلوفر با خواهرش خیلی تکراری بود چیزایی بود که همیشه بود مثلاً همش به نیلوفر می¬گفت ها تو حالا همش منتظری که اون زنگ بزنه
کد۲ زن: مثلاً اینا خیلی در مورد آرایش کردنشون حرف میزدن اون قسمتایی که می¬گفت حموم کردن و نشستن و برای مهمونی آماده شدن یا زیاد طول و تفسیرش داده بود، واسه داستان جالب نبود یا مثلاً فضه¬ می¬اومد سیگار می¬کشید دزدکی از خانواده¬اش یا مثلاً این خیلی برام جالب بود که گفت تو خونه ما کسی این در اتاق بسته نمی¬شد مگه اینکه در مواقع خاصی رو بسته می¬شد اینا یه حالت تناقض داشته با کارایی که انجام میدادن یا کلا قسمتایی که مها بود. بیشتر خوشم میومد نثرش روان¬تر بود ولی قسمت قیس خیلی کلمات قلمبه سلمبه داشت مبهم بود واسم و هی می¬پریدم مثلاً نوشته¬های پیرمرد رو همش می¬پریدم ازش چون برای زیاد جالب نبود و چیزی متوجه نمی¬شدم یا مثلاً کی داستان جا به ¬جا می¬شد متوجه نمی¬شدم مثلاً یه صفحه می¬گذشت یهو می¬دیدم اِاِاِ الان رفته پیش قیس. یا خیلی برام سوال برانگیز بود از همون شروع داستان که قیس در قبرستان بود چرا در قبرستون بود؟ چرا رفته بود؟ چرا می¬دید دوستش نیست سرگردان بود تو خیابون؟ قیسی که با او تعریفاتی که دختره ازش می¬کرد خیلی آدم انگار برجسته¬ای بود، آدم در حدی نبود که الان اونجا بود اونجا انگار خودشو خوار و خفیف کرده بود خیلی شکسته شده بود خرد شده ولی یه حالت تناقض بود اینور با اونور اینا ¬می¬گفتن قیس یه آدم بزرگیه ولی اونور نه! و باید یه کم بیشتر توضیح می¬داد که چه جور شده به اینجا رسیده یا مثلا برای چی خواهره کتک خورد؟ یا اون تیکه¬ای که تو حموم بود چی شد؟ خیلی کنجکاو بودم بدونم ولی نفهمیدم چی شد؟ یا مثلاً قیس آخرش خونه دوسته رفت؟ دیدش؟
کد۴ مرد: همین که قیس هی از نیلوفر گله می¬کرد به نظرم اشتباه یعنی زیادی بود دیگه.
کد ۵ : خب در برابر آثار دیگه دولت آبادی کتاب کم حجمی بود ولی حرفاش همه در یه محدوده خاص بود. نمی¬شه بگم که تکراری یا اضافی بود ولی زیاد توضیح داده بود.
کد ۶ : خب من قسمت¬هایی که درباره حال و احساس قیس بود چون برام سخت بود حس می¬کردم زیادیه در حالیکه شاید اینطوری نباشه ولی قسمت¬هایی که درباره خانواده نیلوفر یا دوست قیس گفته بود خوب بود و به اندازه بود.
س۱۱: آیا در میان اعضای خانواده شما کسی اهل خواندن رمان یا نوشتن آن هست؟
کد۱ زن: ما یه چند سالی ست که خانوادگی از رمان خوندن فاصله گرفتیم قدیما خیلی می¬خوندیم مثلاً خواهرم اون موقع هر رمان جدیدی می¬اومد فوری می¬خرید می¬خوند ولی خب دیگه ازدواج کردن بچه¬دار شدن دیگه مامانم هم مشغوله اون موقع¬ها خیلی وقتمون آزادتر بود من خودم سرکار نبودم و با خواهرم اینا تو خونه بودم تابستونا تمام اوقات فراغتمون رو رمان می¬خوندم و خیلی هم آدمای احساسی هستیم وقتی رمان می¬خونیم خیلی تحت تاثیر قرار می¬گیریم برای همین از رمان این چیزاش یادمون می¬مونه که بگیم وای دیدی چی شد اونجا که مثلا چقدر ناراحت کننده یا بد بود بیشتر هم رمان¬های این شکلی رو می¬خوندیم البته من رمان¬های تاریخی هم دوست دارم.
کد۲ زن: آره خواهرم رمان می¬خونه ولی بابام و داداششم بیشتر تاریخی و روزنامه، یکی از خواهرام اصلاً علاقه نداره به خوندن رمان ولی یکی از خواهرام قبلاً زمان دانش¬آموزی دبیرستان یه چیزایی می¬نوشت ولی الان ندیدم خواهر کوچکم یکی دو بار دیدم داستانک نوشته ولی هیچ وقت نشون ما نداده
کد ۳: نه فقط خودم هستم که می¬خونم و نوشتن هم دو تا داستان تا حالا نوشتم که البته به کسی ندادم بخونه.
کد۴ مرد: آره من مادرم خیلی کتاب می¬خوند و من رمان خوندن روم از ایشون یاد گرفتم ولی الان چند سالیه که دیگه خیلی فرصت نمی¬کنه بخونه.
کد ۵ : می¬خونن ولی نه به اندازه من، خودم بیشتر از همه کتاب می¬خونم ولی دوستای کتاب خون زیادی دارم.
کد ۶ : من خودم و یکی از خواهرام خیلی اهل مطالعه هستیم من رمان و اون بیشتر شعر، حتی شعر هم میگه. یکی از داداشام یعنی برادر بزرگم هم قلم خوبی داره که گاهی می¬نویسه اما در کل خانواده ما بیشتر اهل هنر هستن.
۴-۱-۴- گفتگو با خوانندگان رمان های جدی و عامه پسند درباره رمان «کفش های غمگین عشق»
رمان «کفش های غمگین عشق» نوشته ر. اعتمادی است که آثار او با موضوعات عاشقانه مطرح و شناخته شده است. درباره این رمان ابتدا با خوانندگان عامه خوان که معمولا به عنوان مخاطب این آثار شناخته می شوند، مصاحبه کردم وسپس به سراغ خوانندگانی که بیشتر آثار جدی را می خوانند رفتم و با آن ها نیز درباره این رمان مصاحبه نمودم. قبل از تشریح گزارش کامل این مصاحبه ها، خلاصه ای از رمان «کفش های غمگین عشق» را بیان می کنم.
خلاصه داستان «کفش های غمگین عشق»:
«کفش های غمگین عشق» قصه ی عشق میان دو دانشجوست که هر دو از طبقه مرفه جامعه بوده که به عشق نگاهی آرمانی داشته اما بی بهره از تجربه و شناخت لازم در عشق هستند. در این قصه ، خدشه دار شدن عشق نوری و بهرام در اثر خودخواهی و کم تجربگی به تصویر کشیده شده است که سرانجامی شوم و ناکام و کشته شدن نوری در اثر رفتارهای غیر طبیعی بهرام دارد. سرانجامی که اگرچه حکایت دوست داشتن بی شمار دو عاشق است، اما بینش خردسالانه آنان نسبت به زندگی و عدم مراقبت درست از یکدیگر در این عشق، موجب نابودی عاشق و معشوق می شود.
۴-۱-۵- گزارش مصاحبه شماره سه
این مصاحبه با خوانندگان عامه خوانی که کتاب کفش های غمگین عشق را خوانده اند انجام شده است. افراد شرکت کننده در این مصاحبه همان خوانندگان شرکت کننده در مصاحبه شماره ۲ هستند. بنابراین نیازی به آوردن جدول مشخصات آنان نیست.
س۱: پیش از خواندن داستان، با دیدن نام کتاب، چه برداشتی از داستان داشتید؟
کد۱: کاملاً عاشقانه.
کد۲: وقتی میگه کفشهای غمگین عشق مطمئناً عاشقانهاس
کد۳: دقیقاً منم مطمئن بودم که عاشقانهاس ولی برام جالب بود بدونم با توجه به اسمش که مثلاً رد پای باقی مانده از یه شخصی یا ماجراییه، داستان درباره چی میتونه باشه؟!
کد ۴ : وقتی گفته کفشهای غمگین عشق و کلمه عشق رو آورده مشخصه که یه داستان عاشقانه پر سوز و گدازه و همین طور هم بود.
کد ۵ : منم با توجه به عنوان و طرح جلد فهمیدم که یه داستان عاشقانهاس.
کد ۶ : برای من هم همین طور بود. معلوم بود که داستان عاشقانهاس.
س۲: داستانی که خواندید را روایت کنید.
کد ۱: خب بازم مثل همه داستانهای عاشقانه یه نفر عاشق میشه برای رسیدن به عشقش تلاش میکنه یکی دیگه پیدا میشه عشق اونو میقاپه تقریباً رمانهای توی این سبک زیاد خوندم از نویسندههای دیگه که حالا همزمان دو نفر عاشق یه نفر میشن و یه نفر برنده میشه تو این بازی. برام به این شکل بود. و این داستان از اون جا بود که اولاً توی یه شهر دانشجویی و درباره دانشجوها بود و در شهر شیراز بود یه دختر دانشجو که تا حالا از خانوادهاش جدا نشده و برای اولین بار میخواست دوست بشه از شانس خوبش با یه هم اتاقی خوبی بر میخوره ولی اول داستان این جوری بود که این نویسنده به دعوت دوست دختره رفته شیراز تا داستان زندگیش رو براش تعریف کنه.
کد ۲: این داستان به نظر من درباره تنهاییهای دوران نوجوانی یه دختر بود که عاقبت تاثیرش در دوره دانشجویی اون مشخص میشه. یعنی درسته که زندگی اون از زمان دانشجویی اون شروع شد ولی به نظر من علت داشت.
مصاحبهکننده: ببینید من فقط میخوام شما داستان رو برام تعریف کنید.

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.